| آخرین پست سال 1388 |
| ساعت ٦:٠٢ ب.ظ روز جمعه ٢۸ اسفند ۱۳۸۸ |
|
آخرین پست سال ٨٨
در لحظه ی تحویل و دگر گشتن سال با سبزه و تنگ ماهی و آب زلال بر بوی گلی که بشکفد از تو مرا مانند نسیم می پرم ،بی پرو بال (دکتر شفیعی کدکنی)
پیشاپیش سال نو و فرارسیدن نوروز باستانی را به همه دوستان دیده و نادیده ام تبریک می گم . "فرزاد حسنی " از صمیم قلب صحت و تندرستی و موفقیت همه شما عزیزان را در سال جدید آرزو می کند و امیدوار است سالی سبز و با شکوه و سرشار از خیر و برکت و به دور از جنگ و خشونت را شاهد باشیم .آنچه در این پست می خوانید آخرین پست من در سال ٨٨ است که یاداشتی است کاملا شخصی در احوالات ٣١ ساله شدن و روز تولدم ...خوشحالم می کنید اگر کامل و تا به آخر بخونید و نظرتون رو بدونم .....
***
نوشتن آخرین پست سال یه مزه ی دیگه ای داره .ظاهرا باید شیرین باشه .همیشه همینطور بوده . امسال اما مزه اش یه جور دیگه است بیشتر مزه اش گسه . آپلود کردن این پست با هزار بدبختی صورت خواهد گرفت . دو ماهی هست که اینترنت ندارم و به همین مرتب به دوستان در مورد اینکه چطوری تا به حال زنده موندم و دوام آوردم جواب می دهم . قرار است بعد از تایپ و غلط گیری این نوشته به مغازه یکی از دوستان بروم و در خیابان این آخرین پست سال را بفرستم بالا . نمی دانم چرا حالا که دارم این پست را می نویسم یاد آن داستان کتاب فارسی پیش دانشگاهی می افتم . زمانی که در کلاس درس معلمی داشت آخرین درس را به زبان مادری به شاگردانش می داد . کشورش اشغال شده بود و قرار بود از فردا زبان بیگانه به جای زبان مادری تدریس شود و معلم از شاگردان می خواست که با دقت به این آخرین درس گوش دهند و آن را خوب به خاطر بسپارند . شاید این آخرین پست باشد ...کسی چه می داند . شش سال اینجا با شما با خودم و حکایت هایم زندگی کردم . هر چند شما در این لحظه آرشیوی دو ساله از این شش سال خاطره را در اختیار دارید . پریروز که اقلیما از سن وبلاگها پرسید یادم آمد این وبلاگ داره شش ساله میشه .
موج سینوسی نوشتن جدی جدی نوشتن برای بعضی ها در یک موج سینوسی اتفاق می افته . آدم گاهی وقت ها نوشتنش نمی گیره و یا اگر بنویسه نوشته هاش از کیفیت چندانی برخوردارد نیست و بالعکس وقتی روی موج نوسان بالا قرار بگیره جوری می نویسد که خودش هم کیف می کنه . دو ماهی هست که چیز درست و حسابی ننوشتم . رفتم تو نوسان پایین این حس های سینوسی غیر قابل اتکا . حالا دارم بال بال می زنم بیام بالا و این نوشته حاصل این تلاش است .
١٣٨٨ سال هشتاد وهشت تا فردا به پایان می رسد ،دقیقا مثل آخرین روز از عمر سی سالگی من . ایران وارد سال هشتاد و نه می شود و من وارد سی و یک سالگی .گمان می کنم سی و یک سالگی سن مزخرفی است . ولی امیدوارم سال ٨٩به مزخرفی سی و یک سالگی نباشد . در مقابل فکر می کنم سی سالگی یک شیدایی و انقلاب درونی عمیقی را در انسان ایجاد می کند . با این انقلاب درون تصمیم دارم پا به سی و یک سالگی بگذارم . سال گذشته در آخرین پست درباره سی سالگی و ویژگی های عجیب و غریبش نوشتم .با تجربه امسال حالا دیگر یقین دارم که سی سالگی تجربه ای غریب است . نکته عجیب ماجرای سی سالگی من همزمان شدن آن با حوادث پر التهاب سال ٨٨ بود . رخدادهایی که در طی سی سالگی من -یعنی سال ٨٨-اتفاق افتاد هیچ وقت از یاد و خاطره ام نمی رود .با این رخدادها و حوادث درکنار زندگی معمول، میکسی از خاطرات تلخ و شیرین و گزنده به عنوان یادگاری از سی سالگی در آرشیو خاطرات من بایگانی خواهد شد . سال هشتاد و هشت سالی پرفراز و نشیب بود و به اعتقاد من سال آزمون . آزمونی که همه ما در آن شرکت کردیم. از پیرزن زاغه نشینی در کهکیلویه و بویر احمد تا نوجوانی شهری و پیرمردی هشتادوچند ساله مثل «احسان نراقی» که سال ها است خارج از ایران زندگی می کند . معتقدم صد البته نتیجه این آزمون به این زودی ها اعلام نمی شود . تصحیح برگه های امتحانی این هفتاد میلیون نفر حتما زمان می برد و برای تصحیح درست آن نیاز به یک مجموعه داوری عادل است . هنوز این هیئت داوری به خوبی شکل نگرفته است . «وجدان آگاه ما» وقتی در کنار هم قرار بگیرد بزرگترین قاضی و داور برای تصحیح برگه های ما در آزمون هشتاد و هشت خواهد بود .امیدوارم در نهایت همه ما از این آزمون سربلند بیرون بیاییم. آزمونی که بیش از یک صد سال است پیش از ما گذشتگان ونیاکانمان نیز در آن شرکت جسته اند و هر بار ناکام از آن بیرون آمده اند . قصد و غرض سیاسی از این نوشته ندارم و مقصودم مثل همه ی این تحلیلگران اشاره مستقیم به وقایع انتخابات پرفراز و نشیب هشتاد و هشت نیست . صحبت از رفتارشناسی مردم این مرز و بوم است . هدف یک نگاه دوباره به معرفت شناسی مردم است . بحث تغییر رفتار هامان در کسری از ثانیه است .آنجا که پدر در مقابل پسر می ایستد و بالعکس و یا دو دوست هم دانشگاهی بخاطر دو اندیشه متفاوت و متضاد گلاویز می شوند و تا حد دریدن یکدیگر پیش می روند . به قول فران صحبت از برنتابیدن های ما ایرانی جماعت است که غیر از خود کسی را نمی بینیم و صدا و قیافه و اندیشه دیگری را نمی توانیم تحمل کنیم. شاید کمی کلیشه ای باشد ولی باید بگویم و می گویم، ما نمی توانیم فقط به حکومت اشکال بگیریم مگر اینکه قبل از آن نگاهی به رفتار و کردار جاری این مردم نیندازیم . عناصر این حکومت هم از همین مردم هستند ،یا بهتر بگویم روزی از همین مردم بودند و بنابراین رفتارشان به نوعی بازخور رفتار طبیعی مردم است . کمی بیش از یک صد سال است که تلاش می کنیم یکدیگر را تحمل کنیم و به یکدیگر یعنی به نوع بشر احترام بگذاریم و هر بار کس یا کسانی از بین خود ما این عهد و قرار را شکسته اند و زیر پای گذارده اند و باز روز از نو و روزی از نو . آنان که صبرشان زیاد تر بوده مردانه ایستاده اند و برای عهد و قراری جدید و تازه مبارزه کرده اند و دیگرانی که تحملشان کمتر بوده تن به روزمرگی داده اند و یا راه هجرت را انتخاب کرده اند به امید هوایی تازه در جغرافیایی دیگر . این حدیث نفس ما بوده در این یک صد سال اخیر . فکر می کنم خیلی جای کار داریم . حالا حالاها باید روی خودمان کار کنیم .مهمنیست که اسممان را نسل سوخته بگذارند .اگر هدف تغییر این روحیه و وضع و حال عمومی و این رفتارهای کژ و مج باشد حتی اگر به سن و سال ودوران ما نیز نرسد ،شیرین و گوارا ورضایت بخش خواهد بود.باید یاد بگیریمبرای انسان بودنمان هزینه کنیم .باید یادبگیریم همدیگر را تحمل کنیم . باید بفهمیم که به تعداد مغزهایی که در کالبدهای جاندار وجود دارد می توانیم اندیشه متفاوت و گاه متضاد داشته باشیم . شاید سال ها زمان ببرد تا یادبگیریم که نباید آن کسی را که اندیشه و تفکرش با ما تفاوت دارد را با تیشه ، قمه، مشت ،لگد و یاگلوله بکوبیم و بدریم .ما هنوز یاد نگرفته ایم که جنگ را همچون دوئل پذیرا باشیم . رو دررو و با اسلحه ها و گلوله های یکسان و یک اندازه . باید یاد بگیریم اندیشه را با اندیشه می توان پاسخ داد ونه مشت و لگد .دوئل قوائد خاص خود را دارد! به گمانم هر چه تعداد این سال ها به روی این سال ٨٨ پرفراز و نشیب بیاید هزینه ای که برای یادگرفتن صرف خواهیم کرد بیشتر و آثار و تبعات تلخش برای نسل های بعدی ماندگارتر خواهد بود ،همانگونه که نیاکان مابه عنوان ماترک،برایمان کام تلخی باقی گذاشتند . می بینیم که حاصل این همه تلخی ،فرصت سوزی و از بین رفتن منافع و منابع این ملت و این مردم در طول تاریخ بوده و هست . سال هشتاد و هشت اگر چه بهاری شیرین و پر نشاط داشت اما در مقابل تابستانی گرم ، سوزان و تلخ داشت . هر آنچه از مایه های نشاط در روح این ملت دمیده شده بود به یکباره دود شد و به هوا رفت . مردم تازه تازه داشتند تمرین شادی و نشاط و تحمل و احترام ،می کردند . انتخابات این فرصت را به مردم داد تا روی دیگری از خصلت های خوب خود را عیان کنند.شادی کردن که تا پیش از این زشت و ناپسند شمرده می شد به یکباره و البته کاملا به جا ارزش شد و قابل احترام . همه در کمال ادب و متانت و ضمن حفظ احترام به اندیشه ها –که نمی دانم چرا فقط برای یک دوره یک ماهه اتفاق افتاد – با شادی و پایکوبی در میتینگ ها و بحث ها و گشت و گزارهای خیابانی شرکت می کردند ،حرف ها را می شنیدند و صریح و شفاف لب به انتقاد می گشودند و یا تشویق و تایید می کردند.افسوس که سرانجام وقایع بعد از انتخابات کام همه را تلخ کرد. نمی دانم شاید این تلخی هزینه پایکوبی کردن های بی ملاحظه بود و زیاده روی بود.شاید لازماست همچناندر این گردش یک صد ساله حلزون وار حرکت کنیم.ما گویی تاب خرگوشی دویدن را نداریم .انگاری خودمان نمیخواهیم برنده باشیم واز حط پایان بدمانی می آید.چه می دانم . بحث در این مورد وقت و فرصت بسیار می طلبد و به نظرم هنوز حلقه های ارتباطی برای نوشتن یک یادداشت جامع و کامل تحلیلی تکمیل نشده است . نوشتم که نوشته باشم و مقصود این بود که سالی پر فراز و نشیب داشتیم . همین !! . . اما از تلخی های عمومی که بگذریم این سال برای من شیرینی های اندکی نیز داشت .
در بیرون غار امسال برای من بیرون آمدن از غار و خلوت خودم بعد از یک سال و سرزدن به جمع انسان هایی که هر روز برای یک مشت دلار با سرعت غیر قابل باوری در حال دویدن و نرسیدن هستند ،یک اتفاق تازه بود . حس کردم این جماعت با قبل از اینکه من داخل غار شوم هیچ فرقی نکرده بود .ظاهرا عادت های فردی این مردم بخصوص از نوع نامطلوبش خیلی سخت و دیر تغییر می کند و چاره و درمانی هم برای حل این معضل وجود ندارد . انگاری فقط من بودم که بعد از یک خواب زمستانی بلند مدت ،از هفت خوانی گذشته بودم و کمی تا قسمتی تغییر کرده بودم . رفتن به غار تنهایی دل و جرئت می خواهد و کارهرکسی نیست .باور کنید هر کدام از ما حتی اگر یک دوره کوتاه غارنشینی کنیم از خیلی گرفتاری های فردی و شخصی رهایی پیدا می کنیم . فکر می کنم این غار تنهایی لازم و واجب است و مهم است که شما کی و کجاو در چه سنی تصمیم بگیرید که تا انتهای تاریک این غار بروید . اگر از من می پرسید به شما می گویم که بروید و از تاریکی نترسید . ایمان داشته باشید که این غار دو راه دارد . پشت این تاریکی نمور ،نور است و هوای تازه ! این را از کسانی که راه خروج غار را پیدا کرده اند قبول کنید .
کشتن طمع بعد از یک سال تمرین و تمرکز برای کشتن تمامی حس هایی که با حرص و آز مرتبط بود ،حالا دیدن این تلاش های بی وقفه مردم برای پاسخگویی به ندای حرص و طمع درونیشان برایم تعجب آور و عجیب می نمود . حس می کنم انگاری حالا دنیا را بهتر و بیشتر می بینم . زیبایی های این دنیا بیشتر به چشمم می آید . احساس می کنم که این حرص همچون چشم بندی نامرئی دید آدم را کور می کند و افسوس می خورم به خاطر از دست دادن این همه مناظر زیبا و قشنگ در طول چند سال گذشته. خیلی از دوستان را در این مدت گرفتار به این بیماری دیدم . خواستم میکس تجاربم در این خصوص را بصورت کپسولی معجزه آسا تقدیمشان کنم اما ایشان ر ا سخت دلبسته چشم بندشان دیدم . دل کندن از این چشم بند برایشان دشوار بود و باور داشتند که دنیا همین است که از منظر این چشم بند می بینند ونمی بینند .
سفر وای سفر یک حس درونی خوب را در انسان بر می انگیزد ! سفر انرژی دوباره ای است برای روح انسان .یک جور داروی تقویتی و دوپینگ برای رسیدن به نشاط و تازگی .امسال نیز خوشبختانه مثل پارسال سفرهای زیادی داشتم .خیلی از نقاط ایران را گشتم و سیاحت کردم . شهر به شهر و کوی به کوی . خرداد ماه در ایام انتخابات به تبریز رفتم . روزهایی که تراکتورسازی قرار بود بازی پلی آف را برگزار کند و شهر حال و هوای انتخابات را چند ساعتی فراموش کرده بود. جماعت یا به سمت استادیوم در حرکت بودند یا در گوشه و کنار خیابان گوش به رادیو چسبانده بودند . پدیده تماشاچیان استثنایی تراکتور از اینجا و این مقطع تاریخی به تدریج در حال شکل گیری بود . چند روزی را هم در اردبیل و سرعین بودم .هوای بکر و تمیز این منطقه و جماعت آن مه در آن روزها به دو دسته شده بودند و عده ای «حسین رضا زاده» و آن دیگران هم «علی دایی» را به پیش قراولی خود برگزیده بودند . تابستان به کرمانشاه سفر کردم و خیلی از شهرهای این استان را از نزدیک دیدم . منطقه ای بسیار دیدنی و جذاب است . سفر به مازندران هم از تجربه های خوب تابستان بود . تقریبا تمام شهرهای این طبرستان را با ماشین زیرپا گذاشتم . بار دیگر به تبریز بازگشتم و چند روزی ساکن این شهر زیبا و دوست داشتنی شدم . در گردشی دیگر به جنوب رفتم و چند روزی را هم در استان گلستان بودم . از حال و فضای ترکمن صحرا خیلی لذت بردم و دمی در هوای پاکیزه ناهارخوران به معنی واقعی زندگی کردم و در آخرین سفر امسالم به گیلان رفتم و هوای بارانی این رشت را از نزدیک تجربه کردم .حالا دیگر می شود گفت تقریبا اغلب نقاط ایران را دیده ام وتنها چند استان محدود باقی مانده است . امیدوارم در سال آینده نیز این سفرها ادامه پیدا کند .
دیدارهای بی حرف کم اتفاق می افتد که کسی را ببینم و با او هم صحبت نشوم و کلامی بینمان رد و بدل نشود اما من از این دیدار با لذت و افتخار یاد کنم . کاش فرصتی دست می داد و در این دیدارها امکان برقراری یک گفتگو و مکالمه نیز فراهم می شد.امسال فرصتی دست داد تا «زهرا رهنورد» را ببینم . از سیاست فاصله بگیرید و به این حرف من گوش کنید .این زن واقعا یک زن عجیب و استثنایی است .خوشحالم که در سال هشتاد و هشت برای اولین بار ایشان را دیدم . در آخرین روزهای سال هشتاد و هشت دیدن تصویر «شیوا نظر آهاری» و شنیدن صدا و اندیشه اش یک اتفاق خوشایند دیگر بود .دیدن این دو همان حس و حال دیدن دو زن دیگر را در سال های قبل داشت . یاد یازده سال پیش افتادم .دیدار با «مهرانگیزکار» و «شیرین عبادی» . فکر می کنم در این مجال و فرصت کوتاه و گرفتاری های روزمره دیدار هرچند کوتاه این قله های زنان ایران حتی برای چند دقیقه نیز ارزشمند است . برای من این چند دقیقه برای تجزیه و تحلیل و کنکاش ذهنیم کافی است . مجموع دیدار با این چهار زن به سی دقیقه هم نمی رسد اما فکر می کنم در آینده نیز از آن با خوبی یاد خواهم کرد . به این زنانی که نام بردم این اسامی را هم اضافه کنید : «مرضیه برومند» ،«تهمینه میلانی» و «فاطمه گودرزی» . لابد هستند زنان دیگری که می توان به آنها نیز افتخار کرد و کم سعادتی من بوده که افتخار آشنایی با آنها را نداشته ام . هر چند این اواخر برای تهمینه میلانی حرف و حدیث های زیادی در خصوص داوری جشنواره بوجود آمد اما شک نکنید میلانی یکی از مایه های افتخار بانوان این مرز و بوم است که به راحتی و با اطمینان می توان به وجودش افتخار کرد . چنین است برای مرضیه برومند و فاطمه گودرزی .
دیدارهای تازه افتخار آشنایی با «کیومرث پوراحمد» این خالق شب یلدایِ کبیر و خانواده محترمش و «پرویز شهبازی» نازنین از جمله اتفاقات خوشایند این چند ماه اخیر بود . این دوستان نازنین نکته های جالب و ارزنده ای را در مورد نوشتن صمیمانه و با گشاده دستی و در کمال سخاوت به من آموختند که هیچ وقت از یاد نخواهم برد و تمام تلاش خود را در نوشته های آتی برای رعایت آن ها به کار خواهم گرفت . دیدن دوباره «احسان نراقی» در زیرپل کریمخان و گپ و گفتی با او نیز اتفاق جالبی بود که ماجرایش را لابد پیش از این خوانده اید . کشف و شهود دوباره موسوی نیز از اتفاقات جالب سال ٨٨ بود . امسال دوبار ایشان را در دو مجلس عمومی دیدم و تعدادی از مناظرات و سخنرانی ها و بیانیه هایش را خواندم . تصورمازاو چیز دیگری بود اما حالا فکر می کنم نظرات جالب توجهی دارد . این نظرات به نظر من محصول غارنشینی توام با تعمق بلند است . او راه خروجی این غار را انگاری خوب پیدا کرده و به گمان من از اکسیژن پاک انتهای این غار حتما استنشاق کرده است. یقین دارم در این مسیر از همراهی و حمایت پشتیبانی قاطع و قوی ورهنوردی هم پا و پیمان داشته .
تلخی ها حوادث تلخ بعهد از انتخابات و مرگ تراژدیک ندا و سهراب و دیگر جوانان این مرز و بوم را نمی شود به راحتی فراموش کرد . این از آن نوع تلخی هایی بود که نمی توانم به هیچ طریقی و روشی تلخیش را قابل تحمل کنم. هنوز هم وقتی تصویر ندا و سهراب را می بینم بی اختیار بغض می کنم و هروقت تصویر مادر سهراب را کنار مزارش می بینم به هق هقی طولانی می افتم .
موسیقی برای تحمل این همه تلخی تلاش کردم به موسیقی نزدیک تر شوم .برای من لازم بود .امسال کمی از وقت و انرژیم را صرف موسیقی کردم و تلاش کردم خودم و دیگران ساعتی در پناه موسیقی از تلخی ها فاصله بگیریم .مشارکت در برگزاری چند کنسرت مختلف همه با این هدف بود که لااقل برای یکی دو ساعتی برای چند هزارنفری ساعاتی خوب و خوش را فراهم کنم تا شاید این تلخی هایی که وجودشان را گرفته قابل تحمل تر شود . دنیای موسیقیایی خودم نیز امسال پر شور و غوغا بود . موسیقی های خوبی را گوش کردم و به کشف و شهودی جالبی در حوزه موسیقی رسیدم . تصمیم دارم بعد از این بخشی از فلسفه لذت بردن از زندگی را روی موسیقی سرمایه گذاری کنم . جواب می دهد .باور کنید !
عجایب سپهر را از عجایب سال هشتاد و هشت لااقل برای خودم می دانم . این بچه را باید در نبودن پدر و بعد از آن وقتی پدر را در کنار داشت می دیدید تا می فهمیدید منظورم چیست.
یک حس ناب چند ماه پیش یک حس ناب برای یک لحظه و تنها یک لحظه به سراغم آمد اما امانش ندادم و زود جلو نفوذش را گرفتم. به خاطر تمام خوبی ها و شیرینی ها و جلوگیری از تلخی های آتی . فکر می کنم این بهترین کار بود . حالا همان یک لحظه ناب و شیرین با یک فریم تصویری ِسرشار از خنده و انرژی در قابی ذهنی حک شده و تک شده و جایی مناسب در آرشیو خاطراتم یافته است . هر وقت به این آرشیو مراجعه می کنم لبخند و شوخی و خنده از از آن می ریزه بیرون و یک آن خاطره ای خوش و زیبا.اینجوری بهتره !
نامه نگاری ها امسال چند نامه نگاری جانانه کردم که خیلی چسبید . یکی دوتاییش در پاسخ به نامه بود و چند تایی هم آغازگر نامه من بودم . کاش فرصتی دست دهد و روزی این نامه ها را منتشر کنم .
نوشته ها امسال روی نوشته های سال گذشته و چند نوشته جدید کار کردم . کلی طرح داستان و رمان جمع و جور کردم که باید به تدریج روی آنها تمرکز کنم و ببینم نتیجه کار چه خواهد شد . خیلی از دوستان با تشویق و دلگرمی هایشان از من انتظار نوشتن نقدهای سینمایی و تئاتری داشتند . امسال کمتر حس و حالش را داشتم .تصمیم دارم سال آینده روی این موضوع تمرکز کنم و احتمالا اگر مجالی دست دهد دوباره برگردم توی نشریات کاغذی و چند جایی مطلبی بنویسم . خوشبختانه اولین محصول نوشتاریم در سال هشتاد وهشت بیرون آمد و به لطف عزیزان تا به حال که خوب از آن استقبال شده .تاببینیم بعد چه پیش آید .
دعای آخر سال به سبک خودم ١-سبکبال و سبکبار زندگی کردن خیلی خیلی خوب است .خدایا این حس و حال را از من نگیر و به سایر مخلوقاتت هم اگر خواهان هستند عطا کن! ٢-کمکم کن بیشتر یاد بگیریم و تعداد دوستان عاقل و عاشقم را زیادتر کن ! ٣-از تعداد دشمنانم کم فرما و اگر برایم حق انتخاب قائل شدی آگاه باش که بین دوستان نادان و دشمنان عاقل ترجیحم به این آخری است ! ۴-خدایا کمکم کن که از در انصاف خارج نشوم و در همه حال به حق و حقوق دیگران همچون حقوق خودم احترام بگذارم ! ۵-خدایا کمکم کن که در حق کسی ظلم نکنم و اگر کردم در دم و در کسری از ثانیه عذابی نازل فرما تا سریع و صریح از غفلت به درآیم ! ۶-خدایا کمکم کن دوست بدارم و دوست داشته شوم ! ٧-راهنماییم کن از بین این جماعت انسانی متراکم نیک تر ها و خوب ترها را سریع تر و سهل تر بیابم و دست دوستی و مهر و محبت به سویشان دراز کنم ! ٨-خدایا احوال این ملت را به شیوه ای خوب دگرگون کن!و مخواه و مگذار این تغییر احوال با خشونت همراه شود ! ٩-خدایا برای پاک شدن این مردم از عادت های زشت و پلید و خانمان برانداز زودتر عذابی نازل فرما تا همه ما طعمش را بچشیم و در عوض از پلیدی عادت های ناپسندمان زودتر پاک و طیب و طاهر شویم ! ١٠-خدایا کمکم کن تا آنچه را در ذهن و فکر دارم به بهترین شیوه و لحن بر زبان یا روی کاغذ بیاورم و با دیگران به اشتراک بگذارم ! ١١-خدایا غرور را از من بگیر و به جای آن تا می توانی فروتنی و تواضع را جایگزینش کن! ١٢-خدایا به اندازه تمام ناپاکی هایی که می دانی هنوز در وجودم باقی مانده ،تنبیه و عذاب عطا فرما تا به سبکبار تر شدن این بنده کمک بزرگی کرده باشی !
چند جمله قصار یا پیام خصوصی
برای الف-هیچ وقت خودت را با من مقایسه نکن . من لااقل فهمیدم که دل کوچکم از دل فعلا کدر و تیره ات خیلی بزرگ تر است . همین برای من کافی است . در بقیه چیزها تو از من سرتر .قبول !
برای ر- نداشتن انصاف به تنگ نظری برمی گرددو تنگ نظری راه را بر هر نصیحت واشاره می بندد و اینجاست که کار به کنایه می کشد.هرچه بگویم و بکنم نمی فهمی و یا سعی می کنی خودت را به نفهمیدن بزنی .خوشحالم که با یک کنایه و یک جمله خجالت زده ات کردم. حالا بچرخ تابچرخیم .بالاخره مدیون من شدی خوش انصاف تنگ نظر !
برای شین- هیچ وقت فراموشت نمی کنم. این یعنی اینکه بخشی از حافظه طولانی مدت مرا تا لحظه مرگ در اشغال خواهی داشت : ای مهاجم نازنین ،بلندی های جولان ذهن من تا ابد مال تو !من خودم از این بلندی ها به نفع قوای خیال تو عقب نشستم تا تو اشغالش کنی !به نظرم بهترین جا همینجاست .در ذهنم باقی خواهی ماند.
برای یک شین دیگر– نگاه تازه به موسیقی را با واسطه مدیون توام . هرکجا هستی خوش باشی .سختم می آید به تو بگویم عزیز یا نازنین . مرا ببخش !
برای ص.ر-هرچی دلت می خواد به آدم می گی بعد درآغوشش می کشی و میگویی حلالمان کن . خوب مرد حسابی از اول چیزی نگو که بعد بخواهی طلب بخشش کنی .
برای م.ا- زرنگ بازی رو ما هم بلدیم . به گمانم یه موقع ختم زرنگ بازی های عجیب و غریب بودیم .یه کاری نکن که از گذشته کمک بگیرم و تردستی های قدیمیم رو رو کنم . مطمئن باش کم میاری .پس بی خیال شو و با من یکی صاف و ساده باش .
برای و.ن – دمت گرم .زنده ام کردی رفیق !یقین داشته باش که از موقعیتت خوب و به جا استفاده کردی .شک نکن جبران می کنم .
برای ف .ح - من در تلخی هایی که تو چشیدی هیچ نقشی نداشتم . باور کن بی گناه بودم .حالا بفرمایید تاوان این تلخی های چیست و چقدر است ؟با تمام وجود حاضرم هرچه باشد بپردازم !
برای یک ف دیگر به همراه الف – تشکر و قدردانی از یک معرف در کار نه تنها بد نیست بلکه لازم است! باید یادبگیرید وگرنه در بلند مدت حذف می شوید . شک نکنید.این قاعده بازی است !
برای الف – معرفت موهبتی خدادادی نیست که هر کسی به یک اندازه از آن برخوردار شده باشد . هرکسی جد و جهدش بیشتر باشد از این موهبت بیشتر برخوردار می شود .به قول شاعر :این تلفن خراب نیست .تو معرفت نداری !
برای سین – همه چیز را نمی توانی با هم داشته باشی و هر لحظه اراده کردی در اختیارت باشد.سعی کن به چشم احمق به دیگران نگاه نکنی.تو مرکز تمام حماقت ها هستی چرا سعی داری با عینک حماقت به تمام شعاع اطراف خودت نگاه کنی ؟
برای ا.ش – هردری که قفل است احتمالا باید کلیدی داشته باشد .برای باز کردن در کافی است دنبال کلید بگردی . یافتن کلید بهتر از شکستن در است.
برای ب – تو واقعا سوژه ای . مگه دوباره گیرم نیفتی !ولت نمی کنم که .باور می کنی هنوز تا این لحظه موجودی به بی خیالی و ناآگاهی و پوچی و سرخوشی تو ندیدم !
برای الف.لام – چرا زنگ نمی زنی کتابهات رو برات بیارم . این سالینجر بدجوری خرابم کرده . یه مدتیه فکر می کنم همش دارم به غرغرهای هولدن کالفیلد گوش می دم .زنگ بزن . شماره ات نمی گیره .
برای م.ک – زیاد نفهمیدن و ندانستن هم موهبتی بزرگ است و قدرش را بدان و با همین ناآگاهی خوب خوب زندگی کن . باور کن خوشبخت می شوی .
برای ا.خ - واسه هرکی قیافه می خوای بگیری بگیر. واسه من یکی حق نداری قیافه بگیری چون من تمام زیر و بمت رو می دونم .دلم می خواست می دونستم بقیه در موردت چی فکر می کنند وقتی بفهمند اینقدر آدم مزخرفی هستی !
برای م.ف – خوبه روزگارت ؟حال می کنی ؟ حالا حالاها باید بکشی ...صبر کن ..تازه اول کاره ...
برای میم و میم – دلم برای شنیدن محاسبات احمقانه مالیتان در جمع و جور کردن زندگی و ساختن فردا تنگ شده است . کاش دوباره می دیدمتان و دوباره از برنامه هایتان برایم می گفتید.
برای ر.ر – انسان تا چه حد می تواند لجن باشد ! تو حدش را به من نشان دادی .ممنون !
برای م.م- خوشحالم چند باری دیدمت .دلم می خواد بعد از این جاهای بهتر و تو اوضاع و احوال میزون تری ببینمت .
برای ا.ع- با خودت چیکار کردی نازنین! هنوز تصویرت جلوی چشممه .داغون شدم از دیدنت . خواب بودی منو ندیدی .دلم نمی خواست اینطوری ابهت اسوطره ایت جلوی چشمم خراب می شد ولی شد!
برای س.ع- راحت شدی از دست این جماعت عوضی و الدنگ .خدا رحمتت کنه !گاهی وقت ها آرمیدن در زیر خاکاز هم نفسیاز این موجدات گند و الدنگ بهتره .از من دلگیر ننشو که آخرین خاک های مزارت را خودم اینچنین با تعجیل رویت ریختم .به امید دیدار!
برای گ- سختی !سفتی ! پس لطافت طبعت کجاست !!! هست و من نمی بینم یا نیست و بیهوده می گردم ؟
برای ف.ا – با این اخلاق و روحیه خیلی فرصت ها رو از من ،خودت و ما گرفتی . دلیل این مرز و فاصله همینه . شک نکن !
برای ا.ک – لطفا کمی هم زن باش ! فراموش نکن توی شناسنامه و کارت ملی و دفترچه بیمه در قسمت جنسیت برای تو،«زن» ثبت شده است .
برای ی.م- پس کی قراره بیدار شی ؟ رستاخیز تو کی خواهد بود . من تو را له و لورده می بینم . روی زمین .زیر پا . یواش یواش با این خوکردن به این تکرار داری حالم رو به هم می زنی .
برای ل.پ – مشتاقانه مایل به دیدارت هستم . هر زمان و هرکجا که شد .فرقی نمی کند . حالا هم آرزو هر جا هستی خوش باشی .
برای ف.ت – امیدوارم هجرت خیالت را آسوده ساخته باشد و کمی آرام گرفته باشی .
برای ن. ع – جات تو موسیقی واقعا خالیه . حالا که این همه صحنه رو دیدم می فهمم : منو ببخش که ندیده می گرفتم التماس اون نگاه نگرون رو منو ببخش که گرفتم جای دست عاشق تو دست عشق دیگرون رو
برای ر.ب – اینم متن شعری که می خواستی . ببینم چه می کنی : «در یک گوشه ی این دنیا ما افتادیم مثل دو برگ در یک جنگل بزرگ و بی وفا فقط من و تو ،فقط ما فقط من و تو ،فقط ما دو تا چشم هاتو باز کن ، منو نگاه کن چشم هاتو باز کن ، منو نگاه کن قلبِ منم مثل خودت گُم شده نه اینجاست و نه اونجا که بزرگ شده بگو به من ،به من بگوکجا برم؟ بگو به من کجاست خونه ی من؟ شاید پشت ستاره ها قایم شده نه اینجاست و نه اونجا که بزرگ شده چشمهاتو باز کن ، منو نگاه کن چشمهاتو باز کن ، منو نگاه کن . . کجاست خونه ی من ؟ همینجاست وقتی پیش تو ام م م م م م م م . »
برای ف.ف – برایم عجیب بود که واقعا انگونه که تصور می کردم زندگی می کردی .درست خط به خط و پاراگراف به پاراگراف. شهرزاد تایید کرد .همین کافی است !
برای ب.ر – چه خوب آدم همیشه سرقولش باشه !
برای ا.ش- حالا از سارتر هم بالاتری !خوش باش و از خیابانهای بارانی با مزه ای تلخ در دهان بگرد و بگو من خوشم .من می فهمم. من شعاع همه ی هستی هستم .من دکترم .
برای س - حالا ٩ سال میشه همدیگرو ندیدم . چرا نمیشه تو تهران به این بزرگی با همدیگر یک قرار یک ساعته بگذاریم .ای سحرخیز گوشه گیری که فکر می کنی دُر هستی!
برای همه – حق نگهدارتان با آرزوی بهترین ها |
|
| می رویم |
| ساعت ٦:۳۳ ق.ظ روز سهشنبه ٤ اسفند ۱۳۸۸ |
|
می رویم می رویم تو فرودگاه پشت دومین کامپیوتر از کافی نت مهرآباد نشسته ام و نظرات دیگران در دو پست قبلی را می خوانم . تا چند دقیقه دیگر می پرم . با وضع هواپیماهای ایران هر آینه خود را مهیای پریدن نهایی نیز کرده ام .اتفاق است دیگر ،ممکن است پیش بیاید و کاریش نمی توان کرد و چون اغلب اتفاق های عالم باید برای من بیفتد هنوز پیش نیامده پذیرایش هستیم .بار دیگر از این شهر می رویم اما هنوز هم شهریار خود نشدیم . دربند اما سبز! رفتم که ببینمش . مرا که دید بلند شد و به سمتم آمد .چشم د ر چشم شدیم و نگاهامان به هم گره خورد و ده سال را یکجا مرور کردیم . بغضی کرد و گفت :«خیلی مخلصیم.»در آن لحظه حاضر بودم هر اتفاقی راشاهد باشم جز بغض یک مرد ،یک مرد تازه بیرون آمده از بند را . نشستیم گپ زدیم و گفتیم و خندیدیم و همین . همچون میهمانان قبلی نخواستم در گذشته و آنچه برایش پیش آمده زیاد کنکاش کنم و به قول خودم نوارش را بزارم تا از اول پخش شود .چه لزومی دارد بازگویی آنچه بر او رفته . مهم یادآوری روزهای خوب گذشته و امید به تکرارش در آینده است .بهش گفتم استراحت و کن و چند روز بعد که بهتر شدی شروع کن به نوشتن .مثل «دربند اما سبزِ» مسعود بهنود به این اتفاق جور دیگر نگاه کن . از حسرت برای دیدن یک شاخه درخت پشت دیوار ،می توان نوشته بدیعی را خلق کرد . جدی بگیرش رفیق! اتفاق سه اتفاق بد در یک روز ،به تعمیرکار می گم امروز راستی راستی روز من نیست . از صبح تا به حال همش بد میارم . میگه ا:«ین حرف رو نزن . از این اتفاق ها ممکنه برای هر کسی پیش بیاد .» میگم :«شاید ولی آخه مرد حسابی آخه کی رو تو این تهران دیدی که وقتی می خواد در ماشین رو باز کنه و بیرون بیاد درماشینش از جا کنده بشه.؟»شما به این چی می گید ؟تازه به این اضافه کنید که نیم ساعت بعدش دسته موتور و زیر دسته موتور و دسته باطری تون هم یک جا داغون بشه . بدون هیچ دلیل خاصی ! صبحش هم رفتید و صفحه چرخ و لنت ترمزتون رو عوض کردید که خورده شده .رو می کنم به تعمیرکاره و می گم :«یه حس عجیبی دارم. خیلی دلم می خواد می تونستم خفت کنم.شاید کمی حالم بهتر می شد .» می خنده و می گه :«ما حاضریم .اگه فکر می کنی خوب میشی بفرما.گردن ما از مو نازک تره داداش!» فحش دادن! وسط میدون توحید می خوام برم سمت انقلاب . یهویی میاد می پیچه جلوم و می چرخه سمت راست بیفته تو نواب و جمهوری . کمتر از یک سانتیمتر می مونه که برخورد کنیم و این ترمزهای تازه به دادممی رسه . شیشه رو می دم پایین و سر خنوم پشت پراید داد می زنم :الاغ ،گاو ،احمق ! زودتر از من شیشه رو داده پایین و خودش رو آماده حمله احتمالی من کرده . اونم سه چهارتایی بارم می کنه و میگه:مگه کوری راهنما زدم دیگه . من به این فکر می کنم که چرا همه فکر می کنند زدن راهنما یعنی مجوز چرخیدن به هر جهتی در هر زمانی . چند ثانیه ای بعد از فحش های زن تازه شدم شکل کدخدا توفیلم گاو مهرجویی وقتی که مشد حسن رو تو سکانس آخر مثل یک گاو کتک میزنه و یک آن به خودش میاد.نگاه عجیب و نافذ علی نصیریان تو اون سکانس .عجیب بود .این من بودم که فحش داده بودم . برای اولین بار در طول این سال ها .چنین رفتاری از من بعید بود . بارها حرف و فحش از راننده ها شنیده بودم اما خودم به کسی فحش نداده بودم .تو این فکرم اون کسی که وسط میدون شیشه رو کشید پایین و فحش داد الاغ،گاو و احمق کی بود .واقعا من بودم !
کلمات کلیدی:
|
|
| تو ...انسانی دیگه !!! |
| ساعت ۱۱:٠٧ ب.ظ روز جمعه ۳٠ بهمن ۱۳۸۸ |
|
تو ...انسانی دیگه !!!
رفته ام به دیدن مردی که قرار است به زودی زود بمیرد .هر چندخیلی چیزها را فراموش کرده و به یاد نمی آورد اما خوب می فهمد که قرار است به زودی بمیرد . وارد خانه که می شوم هیچکس متوجه حضورم نمی شود . با صدای بلند سلام می کنم تا اعلام حضور کنم . مقابل در روی یک پتوی ساده دراز کشیده و به دیوار تکیه داده است .به طرفش می روم و سلام می کنم . خیره به بالای اتاق می گوید:«سلام .خوش اومدی .زحمت کشیدید.» همسرش مرا معرفی می کند . ظاهرا مرا نمی شناسد . صورتش لاغر و تکیده شده . پلک یکی از چشمانش بسته و دور مردمک چشمش را هاله ای آبی رنگ گرفته است . این نشانه مرگ است . مرگ دور و بر این خانه می چرخد و به زودی به اینجا قدم خواهد گذاشت . لباسش را مرتب می کنم .زخم بستر آثار خود را اندک اندک نمایان کرده . سیاهی های روی پایش علامت زخم بستر است . بیماری در کمتر از دو ماه این پیرمرد را چه زود از پا انداخته است . همین سه چهارماه پیش بود که او را سر و مر و گنده توی بیمارستان دیدم . آمده بود عیادت مادربزرگم .بهش گفته بود ما هر پنجاه سال یکبار کارمان به بیمارستان می کشد .و حالا خودش به اصرار نگذاشته بود که کارش به بیمارستان بکشد و وعده 50ساله اش محقق شود . اصرار کرده بود که بیمارستان نرود و حاضر به انجام عمل جراحی نشده بود و مرگ تدریجی را به مرگ زیر عمل یا بعد از عمل ترجیح داده بود .این دردهای کشنده نیز بخشی از آثار تصمیم خودش بود که باید تا زمان مرگ تحملش کند . تومور روز به روز درمغزش در حال بزرگ تر شدن بود و ذهن و فکرش را به تدریج از کار انداخته بود . اتفاقات چند سال اخیر را اصلا به خاطر نمی آورد .مرتب پسرش را که یک سال پیش از دست داده بود صدا می کند و می پرسد :«مسعود کجاست ؟» اما از نیم قرن به قبل را خوب به خاطر دارد . یکی که به عیادتش امده می گوید :«پایه ای بریم کاباره کریستال عرق خوری ؟امشب سوسن برنامه داره .» لبخندی روی لباش میاد و میگه :«چرا پایه نباشم . بریم .» دوباره درد در وجودش جاری می شود و لبخند زود از چهره اش پاک می شود . درد وحشتناکی را تحمل می کند . به ترکی از او می پرسم درد داری . آذری حرف زدن را هم فراموش کرده اما خوب می فهمد . می گوید :«آره .دارم . »از جمع کسی متوجه حرف زدن من نیست .از درد به خود می پیچد و پاهایش می لرزد . دستش را مشت کرده و به سقف خیره شده است . چشمش بینایی خود را از دست داده است .در حیرتم از این ماجرا . مرد بی آزار و مهربان و بی آلایشی چون او چرا باید به چنین سرنوشتی گرفتار آید؟چرا وبه جبران کدام گناه ناکرده باید مرگ فرزندش را به چشم ببنید و کمتر از یکسال بعد از مرگ او به این حال و روز بیفتد . مرد خونسردی که در آن روزهای شیون و زاری و تشییع جنازه دم نزد و هیچ نگفت . فکر می کردیم انگاری اصلا غصه دار نیست .اما ظاهرا بود . زنگ درخانه را می زنند . در را باز می کند . -این میترا دختر اوست که به دیدن پدرش آمده . - از دور نگاهش می کند و اخم می کند . به طرفش می آید و کنارش می نشیند و دستش را در دستش می گیرد : «نبینم آقا جونو اینطوری ؟آقا جون قربونت برم ..عزیزدلم ...منو می شناسی ؟» انگشتهای میترا را آرام و نرم نوازش می کند و با قیافه ای حق به جانب رو به سمت میترا میکند . چیزی را در هوا استشمام می کند –بوی تن شاید- و لبخندی نرم می زند . «منو می شناسی ؟» میترادوباره سئوال می کند . «بله می شناسم .» «خوب اگه میشناسی من کیم ؟» «تو...خوب معلومه ...انسانی دیگه ...» همسرش تعجب می کند و می گوید:« عجب جواب حکیمانه ای . تا به حال که هیچکداممان را نمی شناخت .ببین درمورد تو چی گفت میترا !» میترا گریه اش می گیرد . دستش را بلند می کند و روی صورت خودش می گذاردو به پهنای صورت اشک می ریزد. درد دوباره آمده به سراغش ... نگاهش می کنیم .کاش این درد کشیدن یه جور بازی بود جلوی دوربین که اگر بود حتما بازی هنرمندانه ای از کار در می آمد اما بازی نبود واقعی بود . «چاره اش مورفینه ..ولی نمیشه پیداش کرد .باید تو بیمارستان بستری بشه تا بهش تزریق کنن . داره درد می کشه .نمی تونم اینجوری ببینمش .» آروم بهش می گم :«می دونی که از بیمارستان متنفره . روزهای اخر رو نباید اذیت بشه تو بیمارستان .» «اما اونجا بهتر از ما بهش می رسن .تازه مورفینم بهش تزریق می کنن کمتر درد می کشه . » «خودت از من بهتر می دونی که دوز مورفین ها رو تو بیمارستان دقیق مصرف می کنن و به یه همچی بیمارایی نمی دن . » «خوب می گی چیکار کنیم .وایسیم درد بکشه ؟» «چاره اش متادونه ....البته فعلا ...همون تاثیر مورفین رو داره . » «متادون از کجا گیر بیاریم ؟» «بریم از این مرکز ترک اعتیاد سر خیابون بگیریم .شاید یه مقدار بهمون بده که امشب دردش رو کمتر کنه . » «بریم . من حرفی ندارم . » کفش هامان را به پا می کنیم و از در خارج می شویم . از پاگرد ساختمان پایین می ریم وارد کوچه می شیم و تا مرکز ترک اعتیاد آرام و آهسته قدم می زنیم . به چهره اش نگاه می کنم . رنگ و نشانی از گذشته ها ندارد . درهم و شکسته و داغونه این کسی که کنار من قدم می زنه. وارد مرکز می شیم می گیم متادون می خواهیم . منشی بدجوری به ما نگاه می کنه . شاید فکر می کنه ما دوتا منگیم و چت –که البته هر دوتامون یه جورایی هستیم ولی نه تو اون فضایی که این منشی احمق فکر می کنه - و از بی دوایی و پیدا نکردن جنسه که گذرمون افتاده اونجا .موضوع رو می گیم .باور نمی کنه . «متادون فقط برای بیماراییه که پرونده دارن . اگه می خوایید باید اول تشکیل پرونده بدید . » «هی خانوم دیوونه راجع به ما چی فکر کردی .» بهم میگه عصبانی نشو بزارمن حرف بزنم . دوباره برای منشی توضیح می دهد و منشی هم حرف خود را تکرار می کند . پزشک مسئول فنی شاهد مکالمه ماست . ما را به اتاق خودش دعوت می کند و آرام و آهسته به حرف ما گوش می کند و وقتی به یقین می رسد سرانجام به نوش دارویمان می رساند و به ما اثبات می کند که این مراکز کارشان حساب و کتاب دارد و اصلا کارشنان یه وقت خدای ناکرده متادون فروشی در بازار آزاد نیست!!!!!! از پله ها برمی گردیم . بهش می گم انگاری این صحنه را قبلا دیده ام و برایم تکرار شده است . و از چنین پاگردی بعد از گرفتن دارویی عبور کرده ام . می گوید برای من هم گاهی از این اتفاقات پیش آمده.زودتر بریم متادونو بهش برسونیم . می خوام حال و هواش ور عوض کنم . با خنده بهش می گم :«تو فکرم که با یک انسان به خونه بر می گردم یا با یک فرشته !!!!!» «هنوز داری به حرفش فکر می کنی . قاطی کرده بیچاره .هیچکی رو نمی شناسه .حیوونی ! » «پس چرا این جمله رو گفت .می تونست سکوت کنه یا بگه نمیشناسم . خیلی دلم می خواد ببینم چی تو فکرش بود . قطعا هر چی هست مال پنجاه سال پیشه .» . . . دستش رو گرفت ....لمس کرد...بوش کرد و گفت: «تو ..تو...انسانی دیگه!!!»
کلمات کلیدی: خبر از فرزاد حسنی
|
|
| داشت پفک می خورد |
| ساعت ۱۱:٠٥ ب.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ |
|
داشت پفک می خورد در را به رویت باز نکردم اما به هر راه و روشی که بلد بودی داخل شدی و پنجاه و چهار پله را یکی یکی بالا آمدی تا ببینی زنده ام یا مرده و چون دیدی مشغول پفک خوردن هستم به گمانم فکر کردی احمقی را در حال زندگی می بینی که همه را سرکار گذاشته و منتر خود کرده . خیالت راحت شد! ...حالا برو و به همه بگو که زنده است!...هنوز نفس می کشه! ..من خودم دیدم که داشت پفک می خورد !... مطمئن باش بپایین آمدن از این 54پله به سختی بالا آمدن نخواهد بود ...برو و پیغام خود را به همه نگران های عالم برسان . بگو که از این بیچاره بیرون بکشید و به کار خود بپردازید .من خودم دیدم داشت پفک می خورد ! در را پشت سرت ببند .یادت نره !!!!!!!
کلمات کلیدی: خبر از فرزاد حسنی
|
|
| اندر احوالات جشنوار بیست و هشتم فیلم فجر |
| ساعت ۱٢:۳۱ ب.ظ روز جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸ |
|
اندر احوالات جشنوار بیست و هشتم فیلم فجر اجشنواره امسال به گمانم "ترحیم" است ...حالا حرفی پس یا پیش ..چیزی شبیه همین ...مثل مراسم ختم می ماند ...پس تماشای فیلم های جشنواره و نقد و بررسی آن بماند برای فرصتی دیگر که سال این مرحوم گذشته باشد . امسال هیچ فیلمی را در جشنواره نخواهم دید . تنها به دعوت "بی تا میلانی" و "محمد نیک بین" عزیز امشب به دیدن فیلم "تسویه حساب" می روم .آن هم نه به خاطر جشنواره و فقط به دلایل شخصی و خاطرات همکاری مشترک در این فیلم تا ببینم بعد از سه سال کار چه جوری از آب در اومده ...همین . . . .
تسویه حساب کارگردان و فیلمنامه نویس : تهمینه (بی تا)میلانی تهیه کننده :محمد نیک بین بازیگران :مهناز افشار – لادن مستوفی –بهاره افشاری – السا فیروزآذر- محمد رضا شریفی نیا-رضا عطاران –اکبر عبدی –سیاوش تهمورث – غلامحسین لطفی |
|
| افتتاحیه بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر |
| ساعت ۸:٤٦ ب.ظ روز شنبه ۳ بهمن ۱۳۸۸ |
|
افتتاحیه بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر افتتاحیه همین الان در برج میلاد تمام شد و من به لطف اینترنت پرسرعت ویژه خبرنگاران دارم بخاطر روزها بدون اینترنت بودن عقده گشایی می کنم. هیجان زاید الوصفی است این اینترنت !افتتاحیه ضعیف و کم رمقی بود در شروع این جشنواره . محل مراسم مناسب و کیفیت صحنه آرایی هم تقریبا خوب بود اما به جرئت می توان گفت تقریبا هیچ میهمان سرشناسی در این مراسم حضور نداشت . تعداد اندکی از بازیگران درحه دو و سوم سینما در این مراسم حاضر بودند . وقتی “کیانوش گرامی” در جایگاه VIP می نشیند و جزو میهمانان ویِژه مراسم است شما می توانید تصور کنید وزن میهمانان این مراسم را .در عجبم که خودم اینجا چه غلطی می کنم !!! بخش گرامیداشت این مراسم یکی از ارزشمند ترین قسمت های مراسم بود که در آن از "امیر قویدل" کارگردان تازه درگذشته – "علی کسمائی" پیشکسوت دوبله و نیز "اصغر شاهوردی" و "مصطفی خانزادی"صدا بردار بزرگ سینمای ایران و نیز "رضا برجی" عکاس و مستند ساز سینما و "داریوش ارجمند "بازیگر سینما تقدیر شد . تقدیر از شاهورودی ناتوان از صحبت کردن با بیانیه همسرش آغاز شد و در صحنه ای باشکوه همسر گرانمایه این هنرمند کنار ویلچر همسرش نشست و بر پاها و دستان او بوسه زد . این صحنه به نظرم باشکوه و خالی از اغراق خیلی ها را تحت تاثیر قرار داد.یکی دیگر از بخشهای مراسم نمایش فیلمی از تازه درگذشتگان سینمای ایران و یادبود آنها بود . مردم به تماشای عکسها مشغول بودند از "امیر قویدل" تا "فرخ لقا هوشمند" و "نیکو خردمند" و "مهران رسام" ....به "سیف ا..داد" که رسیدم نتوانستم به احترامش دست نزنم و عجیب که همه سالن با من همنوا شدند .مگر باید در مرگ هر عزیز فقط آه کشید و ناله سرداد ؟؟؟ یکی از نکات جالب این مراسم سخنرانی وزیر محترم بود که متن صحبت های خود را از روی کاغذی می خواند ودر متن خود از حوادث این روزها و بی خردان و کم لطفان و قوم عاد و ثمود و جذب حداکثری تا سینمای ملی و اینکه چرا در آمریکا بعد از گذشت شصت سال از جنگ جهانی نجات سرجوخه رایانرا می سازندولی ما از چمران و خرازی فیلم نمی سازیم حرف زدوبعد از السید و عمرمختار و شهید مصطفی عقاد سخن راند . در لابلای صحبت های این عزیز سالن به تدریج خالی شد و در نیمه های صحبتش نیز کسی از جمع "یاحسین "وزین و آهنگینی گفت . ایام محرم است و اسم بردن از این امام همام تبرک است ...جالب است در چند متری من فرزاد دیگری نشسته و به مصاحبه با این مدیران جدید سینما مشغول است . الان از کنار هم عبور کردیم و من با حاجی کاسه ساز تهیه کننده سینما و رفیق سال های نه چندان دور خوش و بشی کردم و دستی به دوستی فشردیم . چنین است حکایت ما از کنار هم می گذریم در حالیکه هر یک به کاری هستیم و یکدیگر را نمی بینیم . اما تو خواهی دید ....به زودی |
|
| هفت یا هشت تا پراکنده نگاری در پریشان حالی |
| ساعت ٤:۳۳ ب.ظ روز شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸ |
|
هفت یا هشت تا پراکنده نگاری در پریشان حالی
پراکنده اول - چه می دانم چه مرگم شده چه می دانم چه مرگم شده بود این چند روز گذشته که هر چه کردم دستم به قلم /نه همون کیبورد نرفت که نرفت . هی خواستم چند خطی بنویسم و بزارم اینجا بلکه جماعتی که این چند روز اخیر می آیند و می روند و چیز تازه نمی بینند کمتر فحش و لعن و اَه نثارم کنند. وقتی نمی آید، نمی آید و در چنین حالتی دست و مخ با هم کاملا هماهنگ هستند و تو هر چقدر که زور بزنی هم نمی توانی کاری را از پیش ببری ...خوشحالم که این پریود در لحظه اکنون تمام شده است و من می نویسم ...این یعنی که هنوز هم هستم ..و این یعنی فعلا تو این دنیا یک هدردهنده صرف اکسیژن نیستم . و لابد می توانید حدس بزنید که دلیل این چند روز ننوشتن چه می تواند باشد . در این چند روز شاهد حوادث تلخ و غم انگیزی بودیم و در صفحه تاریخ این کهن بوم و بر صفحاتی تلخ و ناگوار ثبت و ضبط شد که در آینده چیزی جز شرمساری برای عده ای و غم و اندوه برای عده دیگر باقی نخواهد گذاشت .
پراکنده دوم - این عزاداری ها /این مداحان چند روزی را در عزاداری های ایام محرم در یکی از این هیئت های عزاداری حاضر بودم . مداحکی جوان روی منبر می رفت و چیزهای عجیب و غریبی را به عنوان مداحی بدون سند و منبع و از خود می خواند و با کارهای عجیب و غریب سعی می کرد از جماعت سوز و گریه بگیرد . در طول این چند شب جلوی او روی زمین نشسته بودم و رفته بودم تو نخ کارهایش و به دقت به رفتار و بخصوص چشم هایش در حین کار دقت می کردم . شب آخر هیئت بعد از اینکه با همه خداحافظی کرد به سمت من آمد و با من دست داد و گفت :تو این چند روز شما مرتب در حین مداحی به من خیره نگاه می کردید . لبخندی زدم و گفتم: خسته نباشید .خدا قوت .ان شاا..خدا قبول کند از شما ....چطور نگاه می کردم .بد بود نگاهم ؟ جا خورد و سریع گفت : نه .به هیچ وجه ..اما نگاهت خیلی معنا داشت و خیلی حرف ها رو با خودش داشت ... برای این جوانک مداح جویای نام و نشان این غزل حسین منزوی عزیز را تقدیم می کنم .شاید به کار او بیشتر آید : ای خون اصیلت به شتک ها ز غدیران افشانده شرف ها به بلندای دلیران جاری شده از کرب و بلا،آمده آنگاه آمیخته با خون سیاووش در ایران تو اختر سرخی که به انگیزه تکثیر ترکید در آیینه خورشید ضمیران ای جوهر سرداری سرهای بریده وی اصل نمیرندگی نسل نمیران خرگاه تو می سوخت در اندیشه تاریخ هربار که آتش زده شد بیشه شیران آن شب چه شبی بود که دیدند کواکب نظم تو پراکنده و اردوی تو ویران وان روز که با بیرقی از یک تن بی سر تا شام شدی قافله سالار اسیران تا باغ شقایق بشنوند و بشکوفند باید که زخون تو بنوشند کویران تا اندکی از حق سخن را بگزارند باید که به خونت بنگارند دبیران حد تو رثانیست،عزای تو حماسه ست ای کاسته شأن تو از این معرکه گیران
این دو مصرع آخر واقعا حیرت آور است از این حسین منزوی ِ منزوی .......
پراکنده سوم -خواب می بینم عجیب است . خواب می بینم به زیارت خانه خدا رفته ام و زائری از زائران خانه خدا فوت کرده است . رویش را پوشانده اند و به سمت بقیع می آوردند . من کنار در قبرستان بقیع هستم . جماعت به سمتم می آید و می گویند این زائر یک ایرانی و از کاروان خودمان است که فوت کرده است . یکی از جمع می گوید چون زائر خانه خداست و اینجا فوت کرده باید حتما در بقیع به خاک سپرده شود ولی این وهابی ها اجازه نمی دهند این کار را بکنیم . از جماعت می پرسم :حالا این تازه درگذشته کیست ؟ یکی می گوید :چکار داری .یک بنده خدا ! می گویم:یعنی چه .شاید از آشنایان باشد .رویش را کنار بزنید ببینم کیست . و یکی از جمع پارچه سبز روی جنازه را کنار می زند و من او را می بینم و اشک از چشمانم سرازیر می شود . نازنین بانو پیرزنی که خیلی دوستش دارم و در تمام این سال ها هر وقت که دیدمش مرا در اغوش گرم و پرمهر خودش فشرده و من همیشه عاشق عینک ته استکانی و لبان خندانش بوده و هستم با رویی سفید و گلگون انگاری که خوابیده بود . ما همه او را "عمه "صدا می زنیم . سالهاست که او را به این نام می شناسم . او عمه مهربان همه ماست و کسی جز خوبی و مهربانی از او ندیده و نشنیده . در برابر جماعت بی اختیار گریه می کنم و می گویم :"من هر طور شده اجازه دفن این موجود نازنین را در بقیع می گیرم . " یکی از جمع می گوید :این وهابی ها خیلی اذیت می کنند . می گویم :هر طور شده با پول یا با زور و یا التماس ،اجازه را می گیرم . داخل قبرستان می شوم و کسی را می بینم با ظاهری طالبانی و ریشی بلند و بی سبیل که ظاهرا مسئول قبرستان است و روی سکوی بلندی نشسته و در حال تکان خوردن چیزی را می خواند . به سمتش می روم و تا می خواهم حرف بزنم با بداخلاقی مرا پس می زند . دوبار به سمتش می روم و هنوز حرف نزده با دست پسم می زند . عصبانی می شوم و می گویم : ببین من ایرانی هستم و زائر خانه خدا.یکی از همراهان ما اینجا فوت کرده و باید در بقیع دفن شود و من آمده ام اجازه اش را بگیرم و تو باید این اجازه را به هر قیمتی (و دوبار تاکید کردم به هر قیمتی )شده به من بدهی . نگاهی با خشونت به من انداخت و وقتی دید خیلی جدی و مصمم هستم ،از جیبش کاغذی درآورد و زیرش را امضا کرد و داد و گفت :بیا این هم اجازه نامه بگیر و برو . گرفتم و از خواب پریدم ...بالشتک زرشکی زیر سرم از اشک به سیاهی زده بود . راستی راستی گریه کرده بودم !!! از حاج محمد پرسیدم تعبیرش چیست ؟ گفت خواب شیرینی است .دیدن اینکه زائر خانه خدا هستی خیلی خواب خوبی است و در مورد پیرزن باید بگویم که خوشا به سعادتش ...بهشتی ِ بهشتی است ....این خواب یعنی اینکه عمرش دراز تر خواهد شد و اگر بعد از صد و بیست سال به دیدار حق شتافت جایش در همان قبرستان بقیع است . این بشر بهشتی از همان خاک بقیع برآمده و در همان جا هم آرام خواهد گرفت . این خواب هم خودش حکایتی است عجیب و غریب ...کمتر از اینجور خوابها می بینم که تاویل و توضیح و نشانه ای را نیاز داشته باشد و اغلب پریشان است اما گاه گاهی از اینجور خوابهای جالب می بینم که در بهت و حیرتم فرو می برد .
پراکنده چهارم -یک خواب دیگر خواب می بینم با مردی که از پشت او را می بینم و دارای قدی و موهای سیاه است ،داخل سالنی می شویم .مردی با موهای سفید ته ریش سفید و چشم های آبی گوشه ای را که روی یک میز نشسته است،می بینم . فوری او را می شناسم . به سمتش می روم و می گویم :چطوری سید ؟! احمد نجفی است .بازیگر سینما که سال ها پیش اندک آشنایی و رفاقتی با هم داشتیم و مصاحبه ای با او کرده بودم . به سمتم می آید و مرا می شناسد و روبوسی می کند و از حال من و دوستان می پرسد . به اطرافم نگاه می کنم . مردی که با من داخل شده بود نیست و می بینم که بیرون ایستاده است . به نجفی می گویم :شما که با هم رفیق بودید .سر سنگین هستید و قهر که رفته بیرون وایساده ؟ میگه :آره یک کمی . میگم :سیدقهر و کدورت رو بزار کنار . بیاید با هم روبوسی کنید . دستش را می گیرم و به سمت در می رویم و دست مردی را که همراهم آمده بود را از شانه می گیرم و این دو را به هم نزدیک می کنم . لحظه ای چشم در چشم می شوند و یکدیگر را در آغوش می گیرند و می بوسند .و من از زوایه کناری چهره این دو را می بینم و حالا از تعجب در حال شاخ درآوردن هستم . تا به حال به چهره مردی که با من داخل شده بود، توجه نکرده بودم . این مرد هم همان احمد نجفی بود منتها حدود 20 سال جوانتر .تجسم کن انگار احمد نجفی فیلم گروهبان یا خط قرمز مسعود کیمیایی است که احمد نجفی پیر رادر مقابل خود می بیند . از خواب که بیدار شدم اتفاقی رفتم سراغ تلوزیون . تلوزیون روی شبکه 5 بود .فکر می کنید اولین تصویری که دیدم چی بود ؟تصویر احمد نجفی با موهایی سفید و ته ریشی سفید و چشمانی آبی در وسط کادر..یعنی همان تصویری که من توی خواب دیده بودم . (تصویر مربوط به تبلیغ سریال عملیات 125کار محمد رضا آهنج بود) این را نمی دانم تعبیرش واقعا چیست ؟...دیدن یک نفر با دو چهره پیر و جوان در برابر هم ..آنهم کسی که در این چند وقت اخیر اصلا بهش فکر نکرده بودم....
پراکنده پنجم - خوابی برایم دیده اند عزیزی خوابی دیده بود در باره من در سه شب متوالی ..شب اول در منزلمان سفره سبز بزرگی گشوده بودیم انگاری برای نذری یا مراسمی .دوست من که وارد می شود مادرم سه بشقاب کنار سفره می گذارد .دوست می پرسد این سفره به این بزرگی چرا فقط سه تا بشقاب ؟ من کنار سفره نمی توانم جوابش را بدهم . ناتوان از حرف زدن هستم : لالم ! فردا شب خواب دیده از جایی عبور می کنم و هر چه مرا صدا می زند جوابش را نمی دهم :ناشنوا هستم ! و شب آخر خواب دیده به منزلمان آمده و من به او توجهی نشان نداده ام . به سخن آمده و گله کرده از این بی توجهی . صدایش را که شنیده ام با گرمی تحویلش گرفته و عذر خواسته ام که متوجه آمدنش نشده ام آخر :نابینا شده ام !!! تعبیر این خواب به نظر شما چیست ؟؟؟ دو سه نفر نظراتی داده اند ....
پراکنده ششم - امید خسته و کسل و درب و داغون و پریشان و دلتنگ وغمگین روی کاناپه دراز کشیده ام . تصور کنید تجمیع این همه حس های ناخوشایند در کنار هم چه بلایی سرآدم می آورد . با بی میلی مجله ایراندختم را که به آخر هفته رسیده هنوز چند صفحه بیشترش را نخوانده ام می گشایم و سعی می کنم برای سرگرم شدن از آخر به اول چند صفحه ای را بخوانم . دستم روی صفحه ای می رود که سرذوقم می آورد ...حال می کنم ....حالم بهتر می شود ....اولین بار است که از شعر سید علی صالحی این همه لذت می برم و تر و تازه می شوم ...این جدیدترین شعر اوست :
زنده باد امید !
در ازدحام این همه ظلمت بی عصا چراغ راهم را از من گرفته اند اما من دیوار به دیوار از لمس معطر ماه به سایه روشن خانه باز خوام گشت پس زنده باد امید !
در تکلم کورباش کلمات چشم های خسته مرا از من گرفته اند اما من اشاره به اشاره از حیرت بی باور شب به تشخیص روشن روز خواهم رسید پس زنده باد امید !
در تحمل بی تاب تشنگی میل به طعم باران را از من گرفته اند اما من شبنم به شبنم از دعای عجیب آب به کشف بی پایان دریا رسیده ام پس زنده باد امید !
در چه کنم های بی رفتن سفر صبوری سند باد را از من گرفته اند اما من گرداب به گرداب از شوق رسیدن به کرانه موعود توفان های هزار هیولا را طی خواهم کرد پس زنده باد امید !
چراغ ها ،چشم ها،کلمات باران و کرانه را از من گرفته اند همه چیز همه چیز را از من گرفته اند حتی نومیدی را .. پس زنده باد امید !
پراکنده هفتم و آخر – هورا ....لاله را دیدم !! Forgive me if i hurt your heart" " از آهنگ های محبوب منه .... لاله پورکریم آمده لس آنجلس . به دعوت سفارت سوئد در آمریکا و اجرایی در سفارت خانه و بعد اجرای کوچکی هم در لس آنجلس برای ایرانی های آنجا . این دخترک انزلی چی نازنین یکی از خواننده های محبوبمه که از صدایش لذت می برم و بارها و بارها صدایش را شنیده ام . دیدن چهره ساده و شیرینش با آن فارسی حرف زدن سخت و دست و پاشکسته اش اصولا حال آدم را خوب می کند و شنیدن آهنگ های انگلیسی /سوئدی /لاتین و حتی فارسی اش زوایای مختلفی از ظرافت صدای این دخترک را روبرویمان قرار می دهد برای لذت بردن و آفرین گفتن ! به قول عزیزی بعد از دیدن قیافه معصومانه و شنیدن صدای پرجذبه اش نمی توانی او را دوست نداشته باشی ..این خصوصیت خاص لاله است !!!! یکبار به یکی از دوستانی که در سوئد مقیم است و اصرار دارد که به آنجا بروم گفتم : اگر یک روز گذارم به سوئد-اون سرزمین یخ زده - افتاد بدان که دلیل اولش دیدن این دخترک انزلی چی با صدای غریب است و احتمالا دلیل دوم وآخرین دلیل دیدن تو ...وگرنه این سوئد شما که دیدن ندارد !
توضیح - بیشتر درباره لاله پورکریم :لاله پورکریم, آهنگساز, هنرپیشه و خواننده, متولد سال1361, فرزند هوشنگ پورکریم , محقق و جامعه شناس و نقاش اهل بندرانزلی است که در سال 1373 در غربت درگذشت.لاله یکساله بود که همراه والدینش ایران را ترک کرده, مدت کوتاهی در جمهوری های آذربایجان و بلاروس اقامت گزیده و سرانجام به سوئد رفته و در آنجا مستقر شدند. لاله تحصیلات خود را در رشته موزیک در شهرگوتنبرگ با موفقیت به اتمام رساند , اولین کار هنری خود را با بازی درفیلم بسیار موفق و پرفروش "یالا, یالا" شروع کرد. لاله از 14 سالگی بود به موزیک روی آورد. ابتدا با ساکسیفون شروع کرد و بعد گیتار و پیانو را آموخت.او استعداد شعر گفتن را از پدر به ارث برده و آهنگسازی و تنظیم و ترانه سرایی را با هم انجام می دهد . تاکنون دو سی دی موفق وپرطرفدار اینویزیبلinvisible و لایو تومارووlive tommarow لاله منتشر شده اند, لایو توماروو چندین هفته در صدر لیست ترانه های محبوب سوئد قرار داشت. در سال 2005 بعنوان بهترین هنرمند زن در فستیوال راک سوئد انتخاب شد. وی همچنین به عنوان بهترین هنرمند سال توسط شنوندگان رادیویی کانال 3 سوئد انتخاب شد. لاله به چهار زبان انگلیسی, سوئدی, اسپانیایی و فارسی می خواند, کار او مخلوطی است از پاپ، جاز،و دیگر شاخه های موزیک با ابیاتی فولکلوریک که از فرهنگ فارسی و سوئدی بهره گرفته است. ----------------------------------------------- و ختم کلام نمی دونم چرا بی خودی نگرانشم . احتمالا حالا رفته و در هزاران مایلی منه . دلیلی برای نگرانی در موردش نمی بینم، اما چرا نگرانشم ؟؟ نگرانیم از جنس نگرانی پدری برای دخترشه یا مادری برای پسرش یا شاید برادری برای خواهرش ...می دونید چی می گم ...یه جوراییه ....بهم گفت زود میره و زود میاد..اما من دیگه به این حرفها زیاد باور ندارم و این جور قولهای لب مرزی رو قول نمی دونم ...اون که تو این آب و خاک نباشه یعنی بخشهای دیگه ای از حس های خوبم از این مرز بیرون رفته ، آخه ای مرز پرگهر خیلی سخته نگه داشتن این حس ها تو بطن خودت ؟!!!!!!!!! ...برگرد و بمان خواهرکم !! |
|
| دو کلمه حرف از فرزاد حسنی |
|
از من : اول -سلام و عرض ادب به خوانندگان محترم دوم -ممنون از لطف دوستان عزیزی که مدام به اینجا میان و می خونن و اگر مطلبی به دلشون نشست نظر می دن . سوم - این عکس بالای مطلب متعلق به اینجانب است چهارم - لینکی هم در مورد خودم یعنی "فرزاد حسنی" این پایین در دسترس شماست لطف کنید و سر حوصله بخونید .پنجم - فعلا ساکن تهرانم و اغلب مسافر هر گوشه ایران . ششم و هفتم - ""وفقط خاطره هاست ، که چه شیرین و چه تلخ دست ناخورده به جای می مانند ..."" پروفایل فرزاد : فرزاد حسنی |
| آرشیو پراکنده ها |
| صفحات وبلاگ |
| پراکنده های اخیر |




